رنگی به گرمی یک فنجان قهوه
گر عارف حق بینی چشم از همه برهم زن / گر دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن

آنقدر دوستت دارم كه هر چه بخواهي همان را می خواهم
اگر بروي شادم و اگر بماني شادتر !
شاداب ميخواهمت، با من يا بي من
حتی اگر بي من هم شادتر باشي , كمي - فقط كمي- نا شاد خواهم شد
و اين همان عشق است
و عشق همين تفاوت است !
همين تفاوت كه به مويي بسته است
و چه بهتر كه به موي تو بسته باشد
خواستن تو تنها يك مرز دارد و آن
نخواستن توست
و فقط يك مرز ديگر و آن
آزادي توست
من تو را آزاد ميخواهم
چون صمیمانه عاشقت هستم...

اگر به تو بگویم تا انتهای ابد، چتر تنهایی ات خواهم شد؛ مرا باران می شوی؟...
در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من هم همان را، به همان شدت دوست داشته باشم !
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد ...
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ،یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را !
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و
بشقاب سفالی را دوست داشته باشند !
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق، یکی کافیست !
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به
دیگری نیست !
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است ...
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند !
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست ،
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست ، بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم ، بیا کلنجار برویم ،اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم ...
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس
می کنیم دوگانگی، شورو زندگی می بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ کنیم ...
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم !
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من، بیا متفاوت باشیم ...!
منتخبی از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادرابراهيمي
با سینه ای تعطیل
که سر نمی گذارد کسی بر آن
با دستهایی که باز نشسته اند به انتظار
پشت چراغ سرخ ایست...
و شلوغی چهارراه زندگی...
میان رفت و آمد بی حواس عابرین
کنجی لمیده است
و با هر صدا ، هر شیشه ی کشیده تا بالا
با خود آرام زمزمه می کند
...
بیش از این چه می توان باشم؟؟؟
آکاردئون نوازی
که هر غروب، نت هاي عاشقانه را
در گوش خود مچاله می کنم؟..
...
و غافل از این که عاشق است
بانوی عریان و باکره پاییز به مرد ...
و مستانه با حریر برگهای طلایی
او را سخت به آغوش می کشد با هر نفس
و بادهای وحشی را هلهله کنان می پیچد به دور او
و می رقصد
و می بوسد
و حیات می گیرد...
عاشق تر از بهار
مجنون تر از محال...
و مرد بی هیچ نشانه از خدا
برگها را از شانه می زداید و دستها را می فشارد از سرما
و می نوازد دوباره در دل خود
ولی نمی داند با هر نتی که به شعله می کشد
پاییز را، این شاهزاده ی فصل ها به تصویر می کشد...
ما چيستيم ؟
جزملكولهای فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنيم؟

یاد گرفتم که ...
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.
تو جان می بخشی و اینجا
به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کیم من، نمی دانم کیم من
آدمم، روحم، خدایم یا که شیطانم
تو با خود اشنایم کن! تو با خود اشنایم کن
اگر روح خداوندی دمیده بر روان آدم و حوا
خدا اینجاست، خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی
خدا در خویشتن پیداست...
انقلاب کرديم تا شاه و شاهزاده نداشته باشيم... آقا و آقازاده داريم!
انقلاب کرديم تا سياستمان ديني شود... دينمان سياسي شد!
انقلاب کرديم تا اقتصادمان انساني شود... انسانيتمان اقتصادي شد!
انقلاب کرديم تا خيابان هايمان شريف شوند... شرافتمان خياباني شد!
انقلاب کرديم تا رنگ آزادي را ببينيم... اسارت رنگ شده را ديديم!
انقلاب کرديم تا دردهايمان درمان شود... درد بي درمان گرفتيم...
می خواهم بر سر تمام برگهای زرد و رهگذرهای خسته ببارم.

| Design By : Night Melody |


