|
راستی چرا من اینقدر این دو تا رو دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بارون و پاییزو می گم............. بعد فکر کن این دو تا یهو تو اوج ناراحتی و دل افسردگی سراغ ادم بیان... چی میشههههههههههههههههههههههه... خدایا مخلصتم، بهم جون دادی اصلن بگو چرا تو پاییز به دنیا اومدم؟!!!! حتما بارون هم می یومده اون موقع :))) ظهر داشتم از افسردگی می ترکیدم ، ولی یهو یه حسی تو گریه هام گفت پاشو خودتو جمع کن دختر لوس، که چی؟ کی می فهمه تو داری مثل ابر تو خودت می باری و داغون می شی ... پاشو نفس بکش برقص زندگی کن برای تولد دوبارت نه تنها خودت، به همه هدیه بده . . . زندگی سلام!!!! :)))) + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 19:20 توسط baran |
امروز جبر اختیاری شد تا به پیشنهاد پدر و مادر دلی
به طبیعت بزنم ،اما هیچ فکر نمی کردم که هویتی مثل پاییز، اینقدر این روزها به دل
من نزدیک باشه... سراسر باغ
وکیل اباد پر بود از برگهایی که آزاد جون می دادند ودر عوض، دست خشن و پینه بسته ی
باد اخرین نفسهای اونارو تو سینه خفه میکرد و ساقه ی سست شونو از شاخه می چید تا از
یک برگ طلایی دیگه حیات رو مفت مفت گدایی کنه و به غرور ابلهانه ی خودش بنازه... اما نه، اونا انگار بر خلاف من در اخرین سیانس
زندگی خودشونم مرگ رو رقص کنان در مقابل چشمام به تصویر می کشیدن... ارام و صبور
بر روی سنگ فرشهای زمختی می افتادند که فراش پیر با جاروی دسته بلند خودش، در پشته
ای از همجنساشون به گورهای دسته جمعی تاریخ کوتاه بهار تا پاییز بدرقشون می کرد. و من با کفش های کتانی کهنم بر روی جسدهایی گام
برمی داشتم که با خش خش خودشون درد رو به تمام استخوانهای بی حال بدنم جاری می
کردن. پاهام رو زمین بود و سرم تو اسمون ... سایه کلاغ های شومی را دنبال می کردم که رو
درختا لونه کرده بودن و کنتراست یک تابلوی خزان زده رو تکمیل می کردن و در پس زمینش،
موسیقی متن حسین پناهی جنون منو به اتش می
کشوند " رنج ما قوی تر از مشروبه... -
می دونی چیه نازی تو
سینم قلبم داره یخ می زنه و اون وقتش تو
سرم کوره روشن کردن
سردمه مثل پایان زمین نازی کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . . . نازی مُرد... همه چی از یاد ادم می ره... مگه یادش که همیشه یادشه + نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 15:46 توسط baran |
به اعترافات قتل های من، مهمترین ادمی که روزی در زندگیم بود رو هم اضافه کنید . لیست سیاه ناخواسته ی من تمام شد ، کس دیگری نیست ، همه را کشتم ! .... تنها تو مانده ای خدای شبهای تنهایی نزدیک ترین من به من... اماده ی طناب دارت هستم ! با تمام سلول های جسمم ! مرا به زجر اور ترین صورتی که می دانی نزد خودت ببر حداقل انجا تو نزدیک تری... مرا به جایی ببر که خودم باشم ... به جایی که به من تهمت نزنند به جایی که جسمم برای خودم باشد به جایی که برای اطرافیانش زجر اور نباشم به جایی که دلم با حرفای بنده هایت بند بند نشود ... غریبم خودت پناهم بده... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 22:49 توسط baran |
ما چيستيم ؟ + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 12:3 توسط baran |
همیشه مرگ به آن مفهمومی که برای ما اشنایی دارد
بسنده نمی شود! البته
شاید برای من که حداقل تا به حال از این دست اتفاقهای تلخ نداشتم، " این " حادثه بعد از مدتها دوستی و احترام متقابل، ضربه ای سنگین
و تجربه ای سخت بود، اما می خواهم بنویسم
تا بگویم مثل هر مرگی که خاک فانی و دوری آتش درد آن را سرد می کند، مثل هرعزیز از دست
داده ای که وجود مرگ را برای همیشه می پذیرد، من هم دوستی یک دوست را کشته ام حتی اگر جسمش زنده
باشد ودر کنارم نفس بکشد؟! شاید برای کسی که هنوز مرگ عزیزی را نچشیده درک
حرفهایم سخت باشد، و هزار البته که معنای من از مرگ عزیز، مرگ جسم او نیست! مرگ لحظه
های خوب یک دوستی و رابطه ی متقابل است که هیچ تفاوتی نمیکند دوجنس از یک انسان
باشند یا هم جنس، عاطفی باشد یا از نوع یک وابستگی صرفا طولانی ، همزبانی باشد که
هم را درک می کردید و حالا خود را فرسنگ ها دور می بینید یا حتی یک همکار روزنامه
که به او احترام می گذاشتید و حالا تمام سد دوستی شکسته شده و حرمتهای بینتان مثل آبهای
خروشان به هر سو عصیان کرده اند و دیگر چیزی از آن باقی نمانده است. من این چند روز عزادار مرگ دوتن از کسانی بودم
که زمانی برایم عزیز بودند و بهترین دوستان قدیمی ام تلقی می شدند ، اما اعتقاد من و چهارچوبم از یک
باور مرا تا جایی رساند که به دست خودم آنها را به خاک بسپارم و حالا دیگر به این
باور ایمان دارم که نه تنها جایگاهی در قلبم ندارند بلکه دیگر هویت مستقلی هم در
ذهن من از انها وجود ندارد، من زندگی می کنم برای اینکه روح خدا را در تک تک بنده هایش
لمس کنم و با هم پل بسازیم برای نور ، من زنده هستم چون هم دل و هم عقیده ای مثل
من هست تا درکم کند . اگر کسی بال کسی برای پرواز نباشد یعنی از جنس او نیست و هم پرواز
او کس دیگری ست ! پایان هر موجودیتی به خصوص اگر ذات مثبتی در آن
وجود داشته باشد سخت است و دل خراش، نا پذیرفتنی ست و شکنجه آور اما اگر یقینی مرگ
را باور می دهد که پشت آن ضدیتی نهفته است، مرگ تلخ ترین سایه ی نجاتی ایست که در
پیش روی شماست ! با تمام خود خواهی اعلام می کنم قاتل هستم و به
قتل خود اعتراف می کنم! + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 11:17 توسط baran |
یاد گرفتم که ... با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 9:3 توسط baran |
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما نمی دانم کیم من، نمی دانم کیم من آدمم، روحم، خدایم یا که شیطانم تو با خود اشنایم کن!
تو با خود اشنایم کن اگر روح خداوندی دمیده بر روان آدم و حوا خدا اینجاست، خدا در قلب انسانهاست به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست... + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 14:23 توسط baran |
انقلاب
کرديم تا شاه و شاهزاده نداشته باشيم... آقا و آقازاده داريم! انقلاب
کرديم تا سياستمان ديني شود... دينمان سياسي شد! انقلاب
کرديم تا اقتصادمان انساني شود... انسانيتمان اقتصادي شد! انقلاب
کرديم تا خيابان هايمان شريف شوند... شرافتمان خياباني شد! انقلاب
کرديم تا رنگ آزادي را ببينيم... اسارت رنگ شده را ديديم! انقلاب
کرديم تا دردهايمان درمان شود... درد بي درمان گرفتيم... + نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 17:57 توسط baran |
با باران شروع می شوم...
می خواهم بر سر تمام برگهای زرد و رهگذرهای خسته ببارم. + نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 17:30 توسط baran |
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟ عاشقم با من ازدواج ميكني؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! تو چقدر سادهاي خوش خيال كاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي پس برو و بيخيال باش عاشقي كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذي، دلش شكست گوشهاي كنار جعبهاش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكهاي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين و آن نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال اوبا تمام دستمالهاي كاغذي فرق داشت چون كه در ميان قلب خود ، دانههاي اشك كاشت. + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 23:16 توسط baran |
|
| ||||||